پارت هفتاد و چهارم :

مکث کرد و نگاهش متعجب و کمی نگران شد.
- یه معاینه دیگه؟ منظورتون چیه؟
نگاهم رو ازش گرفتم و مستقیم به صورت دانیال دوختم که هنوز خشک شده به مانیتور خیره شده بود و حالا سوال من انگار ضربه ای تازه بهش وارد کرده بود.
- میخوام مطمئن بشم.
مکث کوتاهی کردم و بعد از چند لحظه با لحن خالی از احساسی ادامه دادم.
- میخوام بدونم… آخرین بار کی… رابطه داشتم.
چشم هام قفل چشم های دانیال شد.

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۸۰ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • آنیا

    0

    یه چیزی رو درک نمیکنم.آلا که داره اذیت میشه هم روحی هم جسمی.کتک هم که میخوره از نظر روانی هم که تحت فشاره.چیزی برای از دست دادن نداره.به خاک رعنا هم ک دانیال رو قسم داد برای دیدن بچش.نمیفهمم پس چرا این همه بی سر و زبونه؟تو که حرفتو میزنی کتکتم میخوری دیگه چرا نصفه ول میکنی؟حداقل بیشتر روی اعصابش باش

    ۶ ماه پیش
  • دیبا کاف | نویسنده رمان

    چرا جای اینکه دعوا رو بخوابونی آتیشش رو تند میکنی😂

    ۶ ماه پیش
  • آنیا

    0

    آخه از دانیال حرصم میگیره اون که تهش اذیت میکنه حداقل یکم اذیت بشه😑😂

    ۶ ماه پیش
  • دیبا کاف | نویسنده رمان

    😅

    ۶ ماه پیش
  • ستاره

    0

    خدالعنتت کنه نامرررد😭😭😭چراهمچین میکنه پسره ی عقده ای بیشعوراحمق

    ۶ ماه پیش
  • دیبا کاف | نویسنده رمان

    🫠

    ۶ ماه پیش
  • فاطیما

    1

    آفرین بالاخره آلا کمی جسارت پیدا کرد👏🤭 فقط خداکنه اون خوک وحشی تلافی نکنه🙁

    ۶ ماه پیش
  • دیبا کاف | نویسنده رمان

    🫠

    ۶ ماه پیش
  • کیانا

    0

    عالی بودی ممنون ازت دیبا جون آلا چقدر گناه داره... امیدوارم دانیال مثل سگ عاشق به و به جالیز ویلیز بیفته واسه آلا

    ۶ ماه پیش
  • دیبا کاف | نویسنده رمان

    فدات شم عزیزدلم

    ۶ ماه پیش
  • محرابی

    1

    ممنون عزیزم زیبا بود. ای بابا چرا دخترانقدر باهاش کل میندازی دیوونه بشه بلا سرت بیاره خوبه میدونی روانش مریضه

    ۶ ماه پیش
  • دیبا کاف | نویسنده رمان

    آلای طفلی من

    ۶ ماه پیش
  • Asma

    2

    چقدر آلا احمق بود که وقتی فهمید از این عوضی بارداره بچه را سقط نکرد

    ۶ ماه پیش
  • دیبا کاف | نویسنده رمان

    🫠

    ۶ ماه پیش
  • م.ر

    1

    ای بابا اون از دارا با دختر درارتباط بود این از دانیال😅😅چندتاچندتا

    ۶ ماه پیش
  • دیبا کاف | نویسنده رمان

    😂

    ۶ ماه پیش
  • Ayrin

    1

    نخیر این دانیال آدم بشو نیست ، کاشکی آلا میتونست بچه رو سقط کنه برگرده پیش دارا، حیف که نمیشه و بچه گناه داره 💔

    ۶ ماه پیش
  • دیبا کاف | نویسنده رمان

    🥲

    ۶ ماه پیش
  • مهسا

    5

    اول خیلی ممنون از دیبای عزیزکه خیلی عالی وبی وقفه پارت میزاری ولی به نظرم خیلی رمان کند پیش میره البته شاید به خاطر اینه به جاهای حساس رسیدیم وانتظار سخته خیلی

    ۶ ماه پیش
  • دیبا کاف | نویسنده رمان

    قربونت برم عزیزدلم

    ۶ ماه پیش
  • معصومه

    1

    دستت بشکنه دانیال، آلا مگه دروغ میگه؟ همون بهتر رعنا مرد از دستت خلاص شد رفت، پس امید دانیال رو فرستاده بوده اونجا، کار خوبی کرده، دوباره دلم خنک شد😂

    ۶ ماه پیش
  • دیبا کاف | نویسنده رمان

    کار امید بود و کلی دلیل پشتش هست

    ۶ ماه پیش
  • Marjan

    4

    میشه لطف یه پارت هدیه بزاری نویسنده جونم🙂🙏

    ۶ ماه پیش
  • دیبا کاف | نویسنده رمان

    فردا پارت بعدی منتشر میشه عزیزم

    ۶ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️